#اسارت_نگاه_پارت_241


-رایان منظور من...

-منظور تو دقیقا همین بود.

-رایان!

-آرزو هیچ‌وقت واسه یک آدم از خون حرف نزن! هیچکس تصمیم نمی‌گیره از گوشت و خون کی باشه. دیگه هم این بحث رو تموم کن.

-پس با اون سروش و هر کس دیگه‌ای که به اون خانواده‌ی نفرت‌انگیز وصله، قطع ارتباط کن.

پوزخندی زد و گفت:

-اوه واقعا؟! پس با خودم هم که به اونا وصلم قطع ارتباط کنم؟

-وای رایان تو چه مرگته؟! چرا انقدر عوض شدی؟!

-از بابات بپرس.

-بابام؟! اون بابامونه نه فقط بابای من!

پوزخندی زد و گفت:

-خودش که این‌طور فکر نمی‌کنه.

-رایان چی داری میگی؟!

در جوابم سکوت کرد. هر چه منتظر ماندم حرفی نزد. به ناچار سرم را به سمت شیشه‌ی کنارم چرخاندم و به فکر فرو رفتم. ارتباط رایان با سروش، مطلع شدنش از اتفاقی که برای آرشیدا افتاده و از همه‌ی این‌ها عجیب‌تر، طرز حرف زدنش راجع به بابا و یادآوری پدر خونی‌اش را اصلا نمی‌توانستم باور کنم! به قدری غرق فکر و خیال درباره‌ی آرشیدا و رایان شدم که حتی متوجه نشدم کِی ماشین توقف کرد. رایان سریع از ماشین پیاده شد و منم به دنبالش پیاده شدم. بی‌توجه به من دسته‌ی چمدان چرخ‌دارش را گرفت و آن را تا در خانه با خودش برد. ساکم را از راننده گرفتم و راه افتادم. نگاهی به آسمان گرگ و میش صبح که به رنگ آبی خوشرنگی در آمده بود، کردم. نفسی پرسوز کشیدم و زیر ل**ب گفتم:

-حیف این همه زیبایی که نمیشه ازشون لذت برد!

سرم را پایین انداختم و به سمت در خانه رفتم. نگاهی مملو از دلتنگی به در فلزی سفیدرنگ خانه‌ی پر خاطره‌یمان انداختم. با یادآوری سال گذشته که برای آخرین‌بار به خانه آمدم، اشک در چشمانم جمع شد. آن موقع همه‌ی ما بی‌غم و بی‌دغدغه، خوشبخت‌ترین خانواده‌ی عالم بودیم ولی امروز... رایان درحالی‌که در را که با کلید باز کرده و برای ورود من باز نگه داشته بود، گفت:


romangram.com | @romangram_com