#اسارت_نگاه_پارت_230

-ماکان می‌خوام بگم اما نمیشه! این حرف‌های من جزء بزرگترین رازهای زندگیمند و با این‌که به تو اعتماد دارم، اما نمی‌تونم این رازها رو راحت بهت بگم!

سرش به سمتم چرخید و با نگاه آرامش‌بخشش تا اعماق قلبم را گرم کرد. لبخندی مهربان به رویم زد و گفت:

-پس اونا رو توی زندگی گذشته‌ت دفن کن. با یادآوری‌شون خودت رو عذاب نده. اگر رازند و مال گذشته‌ت هستن باید توی گذشته‌ت راز بمونند؛ نه توی امروزت.

بغضی بزرگ در گلویم شکل گرفت. با صدایی که به شدت می‌لرزید گفتم:

-من دفنش کرده بودم ماکان. باور کن همه‌ی گذشته رو توی گذشته دفن کردم، ولی دست از سرم برنمی‌داره. هر چی می‌خوام از شرش خلاص بشم فایده نداره. اون از هر راه پر پیچ و خمی هم که شده به امروز منم دست می‌زنه و خرابش می‌کنه!

دستم را با دو دستش گرفت و گرمای دلچسب و آرامش‌بخش دست‌هایش را به تمام بدنم تزریق کرد.

-سعی کن فراموشش کنی آرزو. هر چیزی که امروز اتفاق میفته رو به گذشته وصل نکن. برای حل کردن مشکلات امروزت تلاش کن ولی با ربط دادنشون به گذشته، خودت رو عذاب نده!

-ماکان تو نمی‌فهمی چی میگم! گذشته خودش به مشکلات امروز وصله! چرا متوجه نمیشی؟!

دستم را از بین دست‌هایش بیرون آوردم و روی چشمانم گذاشتم. عاجزانه گفتم:

-دیگه خسته شدم از این زندگی! کاش زندگیم تموم میشد! کاش من می‌مُردم و راحت...

ناگهان نیمی از صورتم از شدت درد و داغی سوخت. دستم پایین افتاد. حیران به ماکان که خودش هم با ناباوری به دستش خیره شده بود نگاه کردم. بغض در گلویم بزرگ و بزرگتر شد؛ به قدری بزرگ که حتی نمی‌توانستم آب دهانم را قورت دهم! با صدایی لرزان و گرفته که به زور شنیده‌ می‌شد، ل**ب زدم:

-ماکان! تو به من سیلی زدی؟! تو... تو زدی توی گوش من؟! تو چی کار کردی؟! هان؟!

اصلا به من نگاه نکرد! سرش پایین بود و با بُهت به دستش خیره شده بود. خودش هم باور نمی‌کرد از شخصیتش چنین کاری بربیاید! از درون در حال آتش گرفتن بودم. دیگر تحمل این کارش را نداشتم! سِرُم را از دستم بیرون کشیدم و از روی تخت بلند شدم. سریع از روی تخت بلند شد و ساعد دستم را گرفت. سرم به سمتش چرخید. سرش بالا بود ولی نگاهش به پایین دوخته شده بود و فقط متوجه موزاییک‌های زمین بود. پوزخندی تلخ زدم و گفتم:

-چیه؟! حرفی داری واسه گفتن؟!

بدون این‌که چشم از زمین بگیرد و نگاهش را ذره‌ای بالاتر بکشد گفت:

-آنژیوکت سِرُم رو این‌جوری از دستشون نمی‌کَشند، مثلا خودت دکتری! وایسا پرستار بیاد این زخمتو ببنده.

پوزخندی صدادار زدم و به دست آزادم که آنژیوکت را از آن کنده بودم نگاه کردم. خیسی دستم از خونی که قطره‌‌قطره از محل زخمم بیرون می‌ریخت را حس می‌کردم، سوزش زخم عمیقم را حس می‌کردم، اما هیچ یک از این‌ها، به اندازه‌ی سیلی‌اش که گونه‌ و بیشتر از آن قلبم را می‌سوزاند، درد نداشتند.

romangram.com | @romangram_com