#اسارت_نگاه_پارت_228
سکوت کردم. بیش از آنچه تصورش را بتوان کرد دلم میخواست همه چیز را برایش بگویم، ولی توان حرف زدن نداشتم. یک نیروی قوی ل**بهایم را به هم قفل کرده بود که حرفی نزنم.
-آرزو اگه الان خستهای استراحت کن ولی بعدش هر چیزی که تو رو اذیت میکنه بهم بگو، از چشمات میخونم که میخوای به من بگی.
لبخندی گرم و اطمینانبخش به رویم پاشید. از روی تخت بلند شد و در حالیکه به من کمک میکرد دراز بکشم گفت:
-چیزی لازم نداری ؟
با صدایی کم زور گفتم:
-آب.
-الان برات میارم.
از اتاق بیرون رفت و کمی بعد لیوان به دست وارد اتاق شد. دستش را پشت گردنم گذاشت و کمک کرد نیمخیز شوم. لبهی لیوان را روی ل**ب پایینم گذاشت و با کج شدن لیوان، با ولع تمام آبش را نوشیدم. بیش از چند لحظه طول نکشید که لیوان خالی شد.
-بازم برات بیارم؟
-نه، بسه. مرسی.
-من بمونم یا برم که تنها باشی؟
-بمون.
لبخندی گرم به رویم پاشید. دراز کشیدم و چشمانم را بستم و به هر جان کندنی بود، بعد از هزاران فکر و خیال به خواب رفتم.
با صدای خشخش پلاستیک از خواب پریدم. نگاهم به سمت پرستاری کشیده شد که کیسهای پلاستیکی را باز کرد.
-ساعت چنده؟
سرش به سمتم چرخید و لبخندی زد.
-هشت صبحه.
romangram.com | @romangram_com