#اسارت_نگاه_پارت_225


شمرده عددها را گفتم و او وارد کرد. تماس گرفت و گوشی‌اش را روی گوشم نگه داشت. صدای نگران آرشیدا بعد از سه بوق به گوشم رسید.

-بله؟

-منم آرشیدا.

-وای آرزو!

نفسی عمیق کشید و ادامه داد:

-وای تو چرا تا حالا غیبت زده بود؟! لعنتی! نمیگی نگرانت میشم؟

-متاسفم... راستش دیشب نشد به همه‌ی حرف‌هات گوش بدم، پس الان کامل هر چی شده رو بهم بگو.

با لحنی پرتردید گفت:

-مطمئنی می‌خوای همه چیزو بدونی؟

-آره باید بدونم!

صدای بسته شدن در، نشان می‌داد که ماکان از اتاق بیرون رفته است. از این‌که در مکالمات شخصی‌ام دخالت نمی‌کرد از او ممنون بودم. سکوت کردم و به آرشیدا فرصت دادم حرف‌های نیمه‌تمامش را تمام کند. با صدای آهسته‌اش که گرفته و لرزان بود گفت:

-از وقتی که دوست شدیم من روز به روز بیشتر و بیشتر بهش وابسته می‌شدم‌. به حدی که اگر یک روز نمی‌دیدمش شب خوابم نمی‌برد. من در مورد اون چیزی به بابا نگفتم چون ما توی دوستی حریم‌ها رو رعایت می‌کردیم اما وقتی بابا همه چیز رو فهمید که اونم بعدا متوجه شدم طبق نقشه‌ی سامان از زبون خودش فهمیده، همه چیز خراب شد. هم سامان روز به روز با من سردتر می‌شد و هم بابا مدام با من بحث می‌کرد که این دوستی مسخره رو تموم کنم. وقتی هم بهش می‌گفتم سامان رو دوست دارم، بهم میگفت من هنوز یک بچه‌ام! من با اون لج کردم و اونم به خاطر بیماری قلبی مامان، چیزی به مامان نمی‌گفت اما وقتی بیماری مامان شدیدتر شد، ناخودآگاه ارتباطم رو با سامان و بقیه‌ی دوستام کاملا قطع کردم. سامان بعد از این قطع ارتباط خیلی سعی کرد به من نزدیک بشه اما من فرصتی برای اون نداشتم. من با همه چیز کنار اومدم اما وقتی برگشتیم ایران اون مدام منو تهدید می‌کرد که باید ببینمش، تا این‌که هفته‌ی پیش وقتی از مدرسه برمی‌گشتم...

سکوت کرد. صدای خس‌خس سینه‌اش از روی گریه را می‌شنیدم. دلشوره‌ی بدی داشتم ولی باید تمام و کمال می‌فهمیدم. با صدایی لرزان گفتم:

-وقتی از مدرسه برمی‌گشتی چی شد؟

با صدایی که از شدت بغض می‌لرزید گفت:

-با ماشینش اومد دنبالم... آرزو من واقعا نمی‌دونم چرا سوار شدم. اون لعنتی هم همه‌ی درها رو قفل کرد و با اون شیشه‌های دودی ماشینش... منو برد به جایی که هیچ‌کس نباشه... هیچ‌کس کمکم نکرد آرزو، هیچ‌کس صدای منو نشنید و اون همون بلایی که دلش می‌خواست رو سر من آورد... اون همه چیزمو ازم گرفت آرزو... همه‌ی آبرومو، همه‌ی دختر بودنمو و همه‌ی رویاهامو...


romangram.com | @romangram_com