#اسارت_نگاه_پارت_222

-دوستم داره؟! اون حتی من رو درکم نمی‌کنه!

-چرا درکت نمی‌کنه؟

مکثی کردم و افزودم:

-میشه هر چی اتفاق افتاده رو بی کم و کاست از اول تا آخر واسم تعریف کنی؟

-آخه چه اهمیتی داره وقتی بابا درکم نمی‌کنه؟

-آرشیدا! تعریف می‌کنی یا بگم بابا تعریف کنه؟

سریع جواب داد:

-نه! من میگم.

مکثی کرد و نفسی عمیق کشید.

-خب شروع کن.

نفس عمیق دیگری کشید. آب دهانش را با صدای بلندی قورت داد و با صدایی که از بغض و غم و البته ترس و نگرانی می‌لرزید، گفت:

-از دو سال پیش شروع شد...آشنایی من با سامان توی تولد یکی از همکلاسی‌هام، اولین جرقه‌ای بود که زده شد. می‌دونی اولین‌باری که دیدمش واقعا حس خاصی بهش نداشتم اما به مرور به خاطر دوستم و ارتباطمون که بیشتر شده بود، بیشتر می‌دیدمش چون اونم توی اکیپی بود که من هم بودم. خیلی با هم بیرون می‌رفتیم و خیلی خوش می‌گذروندیم تا این‌که...

مکثی نسبتا بلند کرد و با صدایی آهسته‌تر ادامه داد:

-بعد از یک مدت کم‌کم حس کردم سامان واسه من با بقیه‌ی پسرها خیلی فرق‌ می‌کنه. راستش بعدا فهمیدم من واقعا ازش خوشم میومد، اما هیچ‌وقت به روی خودم نیاوردم تا این‌که اون بهم پیشنهاد دوستی داد...

مکث کرد. مکثی که نسبتا طولانی بود و سکوتش با نفس‌های لرزان متعددش شکسته می‌شد. در دلم هزاران فحش و لعنت نثار خودم کردم که چرا من تا این حد از او دور بودم که بعد از دو سال، با من درباره‌ی این مسائل زندگی‌اش حرف می‌زند! بالاخره سکوت را شکست و با صدایی که بغض بیش از پیش آن را می‌لرزاند که با صدای نفس‌های تند و متوالی‌اش عجین شده بود، ادامه داد:

-من قبول کردم آرزو اما هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم اون... اون...

سکوت کرد. پس از چند ثانیه سکوت، ناگهان زیر گریه زد. صدای هق‌هق گریه‌اش را می‌شنیدم. دلشوره در تمام بدنم نفوذ کرد. با صدایی که از شدت نگرانی می‌لرزید پرسیدم:

romangram.com | @romangram_com