#اسارت_نگاه_پارت_206

-ببینم سلیقه‌ی تو چطوره.

-پس می‌خوای امشب مهمونت کنم؟

-آره امشب بهتره. هر چه زودتر بهتر و کِی بهتر از الان؟

لبخندی کج به رویش زدم و گفتم:

-پس خودت رو واسه بهترین قهوه‌ی زندگیت آماده کن.

لبخندش پررنگتر شد و گفت:

-ببینیم و تعریف کنیم.

اخمی کردم و گفتم:

-ادای منو در نیار!

خنده‌ای سر داد که حفره‌های دلنشین گونه‌هایش را به رخ بکشد. با دیدن آن حفره‌های جذاب، لبخندی کج به لبم شکل داد.

-خب پس بخوریم و تعریف کنیم.

‌چشمکی به رویم زد که لبخند نیمه‌جانم، جان بیشتری گرفت.

-آماده‌ای که بریم؟

-البته!

خنده‌ای کوتاه کردم و ماشین را روشن کردم. از قصد از مسیری که پر از چراغ‌قرمز بود رفتم. پشت هر چراغ‌قرمز که توقف می‌کردم تا سر می‌چرخاندم، نگاه آرام‌بخش ماکان به نگاهم گره می‌خورد. نگاهش به وضوح می‌گفت می‌فهمد که چرا این مسیر را انتخاب کردم. با این حال معذب نبودم چرا که تا با زبانش نمی‌گفت، می‌توانستم خیال کنم هیچ نمی‌داند. حرفی نمی‌زد و من هم حرفی نمی‌زدم اما پشت هر چراغ‌قرمز، در چشمان هم نگاه می‌کردیم و همین نگاه ساده هر چند حوصله سر بر به نظر می‌رسید، برایم پر از شوق بود. مسیر در مدتی بسیار کمتر از همیشه طی شد. شاید هم مثل همیشه طی شد ولی چون کنار او بودم، این زمان کمتر از همیشه به نظر می‌آمد.

-رسیدیم.

نگاهی به کافی‌شاپ انداخت و سرش را به سمتم چرخاند. لبخندی زد و گفت:

romangram.com | @romangram_com