#اسارت_نگاه_پارت_195


-ساکت هستم! اصلا هم حاضر جواب نیستم فقط وقتی با تو حرف می‌زنم دلم می‌خواد بهت جواب بدم، وگرنه کلا حوصله‌ی جواب دادن هم ندارم.

برق شادی در کنار شیطنت در چشمانش پیدا شد. با لحنی پرشیطنت پرسید:

-فقط وقتی با من حرف می‌زنی؟!

-آره، ولی با بقیه‌ی آدم‌ها مخصوصا اگر غریبه باشند، راحت نیستم و ترجیح میدم سکوت کنم.

-به‌به! پس وقتی با من حرف می‌زنی دلت می‌خواد جواب بدی تا بیشتر حرف بزنیم. چه قدر خوبه که برات اینقدر مهمم. مگه نه؟

با هر کلمه که می‌گفت، لبخندم ذره‌ذره بی‌رنگ و بی‌رنگ‌تر می‌شد. اخم ابروهایم را بهم گره زد و در حالی‌که دستم را در موهایم فرو می‌بُردم، خشمگین گفتم:

-اینطور نیست! چرا فکر می‌کنی انقدر برای من مهمی؟!

-اولا دستتو از موهات بیار بیرون، ثانیا...

سکوت کرد. منتظر به دست من که در موهایم فرو رفته و ثابت مانده بود نگاه می‌کرد. هر چه منتظر ماندم باقی حرفش را بگوید بی‌فایده بود. به ناچار گفتم:

-ثانیا؟

چشم از دستم گرفت و در چشمانم نگاه کرد. با لحنی جدی گفت:

-باید به اولا عمل کنی تا ثانیا رو بشنوی.

پوفی کشیدم و به اکراه دستم را از لابلای موهایم بیرون آوردم. منتظر نگاهش کردم و گفتم:

-خب بفرمایید ثانیا؟

لبخندی پیروزمندانه زد و گفت:

-ثانیا من فکر نمی‌کنم برات مهمم!


romangram.com | @romangram_com