#اسارت_نگاه_پارت_192

-ممنون. می‌بینمت.

-منتظرتون هستم.

تماس را قطع کردم و به ماکان که با لبخندی پیروزمندانه به من نگاه می‌کرد، سوالی نگاه کردم.

-کبکت خروس می‌خونه موسیو!

نگاهی به موهایم انداخت و دوباره به من چشم دوخت. اخمی کردم و گفتم:

-واقعا نمی‌فهمم از موهای من چی به تو می‌رسه!

-مشکل منم دقیقا همینه که نمی‌فهمی موهات چقدر واسه من مهمند.

-یک دسته سیم ظرفشویی واست مهمند؟!

-آخرین‌باری باشه که بهشون توهین می‌کنی!

-جوری میگی انگار آدمند!

-اونقدر مهم هستند که بشه گفت آدمند. مگه نشنیدی از قدیم گفتند زلف یار بِه از هر عیار.

خنده‌ای کوتاه کردم و گفتم:

-البته اون یار با این یار فرق داره!

-یار یاره دیگه.

لبخندی کج زدم و گفتم:

-با این حال فرق داره.

با دست پشت گردنش را خاراند و گفت:

romangram.com | @romangram_com