#اسارت_نگاه_پارت_186

-ولی من بیشتر دوست دارم!

با لحنی پرحسرت گفت:

-تو هم مثل گذشته‌ی من دوستش داری! منم یک زمانی مثل تو لمس کردن و حس کردن بارون رو خیلی دوست داشتم.

متعجب پرسیدم:

-داشتی؟! مگه الان نداری؟!

-دارم ولی نه مثل قدیم.

با تعجبی بیش از قبل پرسیدم:

-چرا؟!

نگاهش رنگ غم گرفت. غمی که به لحن حرف زدنش هم تزریق شد. با مغمومی تمام گفت:

-چون دقیقا مامانم توی یک روز بارونی...

سکوت کرد. نگاهش را از من گرفت و سرش را چرخاند. نگاهش روی چراغ‌قرمز جلویش ثابت مانده بود. از نگاهش معلوم بود برای سبز شدن چراغ، در دلش لحظه‌شماری می‌کند. من باز هم سکوت کردم. خاطرات مادرش را نمی‌توان پاک کرد و نباید هم پاک کرد، اما روز از دست دادن‌ها را باید به هر نحوی شده از فکر و احساس بیرون کرد. زیاد طولی نکشید که جلوی یک کافی‌شاپ قدیمی توقف کرد. از ماشین پیاده شد و در سمت مرا باز کرد. پایم را محکم بر زمین فشار دادم و پیاده شدم. دستش را به سمت در کافی‌شاپ دراز کرد و گفت:

-بفرمایید.

نگاهم روی ل**ب‌هایش ثابت ماند. لبخند نمی‌زد! همین لبخند نزدنش میلم به ورود به آنجا را از بین می‌برد. سرم را چرخاندم و با قدم‌هایی آهسته راهی کافی‌شاپ شدم. با دو قدم بلند خودش را به من رساند و شانه به شانه‌ی هم تا در ورودی‌اش قدم زدیم. بارانِ تند در همین چند قدم، سر تا پایمان را خیس کرد. در را برایم باز کرد که صدای زنگوله‌ای به صدا در آمد. ایستاد تا من اول بروم و خودش به دنبالم وارد شد. فضای ساده‌ی داخلش با دیوارهای چوبکاری شده بسیار زیباتر می‌نمایید و با مشعل‌های آتشی که آن را مزین کرده بودند، آرامش‌بخش‌تر به نظر می‌رسید. روی هر میز یک گلدان سفالی با گل‌های زنده به فضای جالبش روح زندگی می‌بخشید. روی یکی از صندلی‌های میزی که کمی کنج‌تر بود نشستم. صندلی روبرویم را عقب کشید و رویش نشست. دختری نوجوان با لباسی آبی و پیش‌بندی سفید‌رنگ، به سمتمان آمد و با لبخندی دلنشین بر لبش به ماکان گفت:

-خوش اومدید آقا! خیلی وقت بود نیومده بودید!

ماکان در جوابش لبخندی زد و گفت:

-شرایطش رو نداشتم که بیام، اما امروز با یک مهمان ویژه اومدم.

نگاهی تحسین‌آمیز به من کرد که باعث شد مثل یک کودک ذوق کنم و لبخند کج پررنگی بزنم. دخترک به من نگاهی کرد و لبخندش را عمیقتر کرد. با لحن ملایمی گفت:

romangram.com | @romangram_com