#اسارت_نگاه_پارت_179


امیلی سریع از آغوش ماکان بیرون آمد و با شوق پرسید:

-راست میگی؟!

ماکان لبخندی به رویش زد و با لحن اطمینان‌بخشی گفت:

-معلومه که راست میگم! مگه من می‌تونم تو رو نبینم پرنسس؟!

دخترک لبخندی زد و گفت:

-این عالیه!

نگاهی به آن زن کرد و گفت:

-بریم مامان.

با این حرف امیلی مادرش لبخندی زد و دستش را گرفت. به سمت در چرخیدند و حرکت کردند. مادر امیلی سرش را به سمت ماکان برگرداند و گفت:

-خداحافظ دکتر. شبتون خوش.

ماکان در حالی‌که جواب لبخند زن را با لبخند می‌داد گفت:

-خدانگهدار. شب شما هم خوش.

سرش پایین آمد و به امیلی که مشتاقانه نگاهش می‌کرد، با همان لبخند گفت:

-خداحافظ امیلی.

امیلی سرش را به پایین تکان داد و گفت:

-خداحافظ.


romangram.com | @romangram_com