#انسانم_آرزوست_پارت_190


صداش شبیه یوسفه!چرا!؟چرا باروو مثل یوسف حرف میزنه؟صدای هلیکوپتر نزدیک و نزدیک تر میشه...باروو صورتش رو برمیگردونه..ولی....پس...پس این که یوسفه!!!!

_باروو کو!؟کجا رفت؟

یوسف اخم هاشو میکشه تو همو دستم رو تو دستش فشار میده....انگار داره درد میکشه....دارم هذیون میگم...دارم توهم میزنم!!!

_مهتا یکوچولو دیگه صبر کن!دارن برامون دارو میارن... دارو پخش و توزیع شده... برامون هلیکوپتر اعزام کردن مهتا....صداشو میشنوی؟اومدن که نجاتمون بدن....فقط یه کوچولو دیگه دووم بیار!

پس یعنی نجات پیدا کردیم؟یعنی واقعا تموم شد!؟نمیتونم برای دیدن بابام و ماهان صبر کنم...دیگه طاقت دوریشونو ندارم...خیلی وقته ازشون بی خبرم...اخرین بار بدجوری با ماهان دعوا کردم...باید ازش عذر خواهی کنم!بابا حتما خیلی نگرانمه!

یوسف دوباره دستم رو با ملایمت فشار میده و با لبخند میگه:

_ایناهاشن مهتا...رسیدن....نگاه کن...

سرمو به سختی میچرخونم سمت جایی که یوسف اشاره میکنه...دو نفر با یه برانکارد به سمتم میدون.... ما نجات پیدا کردیم!!!یه دفعه همه چیز دور سرم میچرخه.... احساس سبکی میکنم...لبخند میزنم و پلک هامو با ارامش روی هم میذارم...

***

دلم میخواستهای من زیادند…

بلندند…

طولانیاند…

اما مهمترین دلم میخواستها این است که انسان باشم…

انسان بمانم…

انسان محشور شوم…

romangram.com | @romangram_com