#انسانم_آرزوست_پارت_188
گریه های فریال اشک منم در میاره...یعنی فرامز چی شده؟تا دیروز که خوب بود اخه!!!!
چند ساعت گذشته...همه توی هال نشستیم و بحث سر فرامرزه...به شدت نیاز به کلیه داره....باید کاملا اضطراری عمل بشه ولی...
ماهان سرشو میندازه پایین و میگه:
_فعلا بهتره ببریم بستریش کنیم...اخه نیمشه که تو خونه باشه با این حالش!!
عمو میگه:
_چیکارش کنیم؟دست که بهش میزنیم صداش در میاد!درد داره!!!
بابام میگه:
_داداش که این که درستش نشد!!!پسره وضعش وخیمه...باید بیمارستان بستری بشه!!!
صدای اه و ناله و اشک ریختن زن عمو همچنان ادامه داره...
ماهان میگه:
_کلیه نیست بابا!!!کلیه نیست!!!با گروه خون او – منفی سخت پیدا میشه...اصلا پیدا نمیشه!!!!
چیزی تو ذهنم جرقه میزنه...او _ منفی!!!!
_او _ منفی که منم!!!»
یه قطره اشک میچکه روی گونه ام...همزمان لبخند میزنم...الان فرامرز زنده است...تا جایی که خبر دارم یه فسقلی تو راه داره و...خوشبخته!
یکی از کلیه های من تو بدنشه...من بهش زندگی دادم...میگن ادم نزدیکای مرگش که میشه،تمام ثواب و گناهاش میاد جلوی چشمش...پس من واقعا دارم میمیرم!!!!
romangram.com | @romangram_com