#انسانم_آرزوست_پارت_165


میرم به اتاق بعدی...برای سومین بار از وقتی پا به این بخش گذاشته ام یک نفر مرده! طبیعتا هنوز برام عادی نشده...ولی به جمع کردن جنازه ها از توی بخش ویژه عادت کرده ام،هر چند با گریه و اشک و آه!!

وقتی به همه ی بخش ها سر میزنم برمیگردم به اتاق باروو...در کمال تعجب در اتاق بسته است!!!!قبل از اینکه برم داخل ساعتم رو نگاه میکنم....از وقت ناهار گذشته و طبق معمول خبری از غذا نیست!!!خدا میدونه تا کی میتونیم این مردم رو گرسنه این تو حبس نگه داریم!خدا به خیر بگذرونه!!!در میزنم....صدایی از داخل نمیاد....نگران میشم....شتابزده در رو باز میکنم....

نگاه نگران و وحشت زده ام رو دور اتاق میچرخونم...اولین چیزی که میبینم سینه ی بارووئه که بالا و پایین میشه...نفس راحتی میکشم و لبخند دردناکی میزنم....باروو هنوز زنده است! "هنوز" !!!

میرم سمتش....نگاهم معطوف میشه به تخت دکتر... خوابیده... اونم چه خوابی!طبیعیه که بعد از یه همچین روز پر مشغله و طاقت فرسایی خسته شده باشه!اونم با اون وضع و حالی که داشت!!!نگاهم رو ازش میگیرم و کنار باروو میشینم روی لبه ی تخت...

هنوز چیزی نگذشته که یه نفر سراسیمه میاد دم در اتاق....نگاهش میکنم...یکی از سربازهاست....یکی از کمک دست هامون...کسی که وقتی یکی از بیمار ها میمیرن برای انتقالش به سرد خوه کمک میکنه...فارسی بلد نیست....به جاش با لهجه ی افتضاحی انگلیسی صحبت میکنه:

_خانوم...خانوم یکی از مریضا حالش بده!!!

_کدوم اتاق؟

_15

پس همون پسر بچه است....پسر بچه ی اتاق کناری که حالش وخیم بود!!!سری تکون میدم و سرباز میره....از کنار باروو بلند میشم و میرم سمت دکتر...مطمئنا از من کاری ساخته نیست!تو این مواقع فقط دکتره که میتونه کاری برای بیمار انجام بده!!!

میرسم بالای سرشو اروم صداش میزنم:

_دکتر؟

حرکت نمیکنه....خوابش انقدر عمیقه که دلم نمیاد بیدارش کنم...خسته است...بیماره...این خواب حقشه،ولی...با اون بچه هم نمیشه بیخیالی طی کرد!جون یه پسر بچه در خطره!!!دوباره و اینبار بلند تر صدا میزنم:

_دکتر پورمهدی؟!

باز هم هیچ حرکتی نمیکنه....میرم جلو تر....دستم رو میذارم رو بازوش....بدنش یخ بسته،برای یه لحظه سرمای مرگ درونم تداعی میشه...وحشتزده تکونش میدم:

_دکتر؟

romangram.com | @romangram_com