#الهه_شرقی_پارت_698
- مگه ديوونه ام كه شلوغ كنم؟ بگو ديگه، بگو.
- چونه ام چندتا بخيه كوچولو خورده. همين.
- واي! خدا مرگم بده. ديدي گفتم. حتماً خيلي هم ازت خون رفته. رنگ به روت نمونده... اصلاً پدر سوخته مگه تو دونده ي ماراتني كه توي خيابونا بپر بپر مي كني؟ دختر به اين بزرگي بلد نيست از يه جوي بيست سانتي بپره.
- مامان جون، اولاً قرار بود شما زياد شلوغش نكني، بعدشم شما از كجا فهميدي جوي بيست سانتي بوده؟
پدر هم با صداي بلند خنديد و گفت:
- مادرت علم غيب داره بابا. از اون وقت تا حالا ميگفت تو مُردي، خودكشي كردي، تصادف كردي، سر گذاشتي به بيابون رفتي، حالام اينجوري. خانم به جاي اين همه سر و صدا برو يه ليوان آب قند براي اين بچه بيار كه به قول خودت رنگ به روش نمونده.
romangram.com | @romangram_com