#الهه_شرقی_پارت_687

:

- خفه شو كاوه!



كاوه با عصبانيت كف دستش را به ديوار كوفت و به داخل رفت. كيميا لحظه اي مقابل پدر ايستاد. جرأت نگاه كردن به چشمانش را نداشت، اما در همان حال هم شدت عصبانيت پدر را درك مي كرد. دستان پر قدرت پدر بازوانش را به شدت فشرد و او خود را براي هر حادثه اي آماده كرد، اما پدر بشدت در آغوشش كشيد و در حالي كه گريه مي كرد گفت

:

- چه خوب شد كه برگشتي دردونه ي بابا.




romangram.com | @romangram_com