#الهه_شرقی_پارت_663

مادر نگاه عميقي به چشمانش كرد و گفت:

- آمادگي اين كار رو نداري يا به اون آققا اعتماد نداري؟

- نمي دونم چي بگم. شايد هم حق با شما باشه. من نمي خوام به بار ديگه حرفم سر زبونا بيفته.

- منم خيلي نگرانم و مطمئنم كه تو طاقت يه شكست ديگه رو هم نداري. اما از طرفي وقتي مي بينم براي اولين بار اين طوري از كسي حرف مي زني، دلم نمياد بگم بذارش كنار. اما اگه تو بخواي اينكار رو بكني بايد صابون خيلي چيزا رو به تنت بزني. مي دوني كه فرهنگ اينا با ما خيلي متفاوته. حتي عموتم نتونست با فرهنگ اونا كنار بياد. واي به حا تو.

- ولي مادر جون، رابين با خاله اش خيلي فرق مي كنه. چه جوري بگم با تمام اون پسرا فرق مي كنه. من خيلي باهاش صحبت كردم راجع به همه چيز. اما اون با تمام خواسته هاي من كنار اومده. فكر نكن وعده داده كه بعد از ازدواجمون عوض بشه. اون از همين حالا تغيير كرده. همه اينو مي دونن.

مادر خنده بلندي كرد و گفت:

- نه بابا مثل اينكه كار تمام شده است. تازه خانم مي گه تصميم قطعي نگرفتم. من مي دونم كه تو باباي پسر مردم رو درآوردي.


romangram.com | @romangram_com