#الهه_شرقی_پارت_645

كيميا بي اختيار چهره درهم كشيد و گفت:

- من بالاخره نفهميدم اين حرفا چه ارتباطي به من داره؟ من الان حوصله شنيدن اين مزخرفات رو ندارم. اگه حرف بهتري نداريد مي رم بخوابم.

هيچ كس پاسخي نداد. كيميا از جا بلند شد و چ.ن اعتراضي نديد به طرف پله ها رفت در حاليكه از خودش به اين خاطر كه نتوانسته بود حرفش را بزند، به شدت عصباني بود. وقتي قدم روي اولين پله گذاشت صداي اردلان مجبورش كرد مه بايستد:

- خواستم بگم اگه دوست داشتي صبح ميام دنبالت كه بريم يه دوري بزنيم.

- متأسفم، من خيلي خسته ام. مي خوام فردا رو استراحت كنم.

- چطوره بعد از ظهر بيام؟

- نه، فردا رو مي خوام پيش خونواده ام باشم.


romangram.com | @romangram_com