#الهه_شرقی_پارت_617
- ببين رابين همين قدر بدون كه عمو يه سري دروغ راجع به ارتباط من و تو به خونواده ي من گفته و جالب اينجاست كه پاي پدر تو رو هم وسط كشيده.
برعكس آنچه كه كيميا تصور مي كرد رابين اصلاً جا نخورد، فقط با شرم دور از انتظاري سر به زير انداخت و خود را به ببازي با انگشتانش مشغول كرد.
كيميا با تعجب پرسيد:
- تو شنيدي من چي گفتم؟
رابين با حركت سر پاسخ مثبت داد. كيميا دوباره گفت:
- اين مردك حسابي ديوونه شده. من نمي دونم چه طور به ذهنش رسيده كه اين چرنديات رو سرهم كنه.
اما رابين باز هم سكوت كرد و تعجب كيميا را دوچندان نمود. كيميا ناچار باز هم گفت:
romangram.com | @romangram_com