#الهه_شرقی_پارت_575

- آره مطمئن باش.

تا پايان مهماني باشكوهي كه رابين براي كيميا ترتيب داده بود، اريكا از جاي خود تكان نخورد حتي موقع شام! و رابين مجبور شد شامش را سر ميزش ببرد. بععد از صرف شام مهمانان آرام آرام مجلس را ترك كردند. حالا فقط در سالن كيميا و رابين، الين و ديويد و البته اريكا نشسته بودند و مستخدمهايي كه با سرعت اوضاع آشفته سالن پذيرايي را سر و سامان مي دادند. الين كه حالا لباسهايش را عوض كرده بود و آماده رفتن مي شد، به كيميا گفت:

- كيميا من مي رم خوابگاه، تو كه فععلاً نمياي ها؟

كيميا لحظه اي متفكرانه سكوت كرد. بعد نگاهش با چشمان مشتاق و پر تمناي رابين گره خورد و بي اختيار گفت:

- نه تو برو، من بعداً ميام.

و الين در گوشش زمزمه كرد:

- و البته اگه بياي.


romangram.com | @romangram_com