#الهه_شرقی_پارت_552

كيميا با ديدن زن حيرت كرده بود لحظه اي در جاي خود ايستاد و بعد در حالي كه سعي مي كرد ظاهري عادي به خود بگيرد، گفت:

- معذرت مي خوام، من نمي دونستم شما تو اتاقيد.

در همان حال با خود انديشيد، (( اين ديگر كيست؟)) و البته به ظاهرش نمي آمد از دوستان رابين باشد. براي اين كار كمي پير به نظر ميرسيد. زنگامي به جلو برداشت، دستش را پيش برد و گفت:

- من ژانت هستم. فكر مي كنم شما هم كيميا هستيد. درسته؟

- بله، ما قبلاً همديگه رو ديديم؟

- نه عزيزم، اما من تعريف تو رو از رابين زياد شنيدم. خصوصاً تعريف چشمهاي شرقي ات رو.

كيميا دستي به پلكهايش كشيد و با خنده گفت:


romangram.com | @romangram_com