#الهه_شرقی_پارت_546

- گفته بودم كه ميام دنبالت.

- نه، نه، اين طوري بهتر بود... همه اومدن؟

- تقريباً.

- خب لباسهاي منو كه فراموش نكردي؟

- معلومه كه نه. قبل از اين كه بچه ها ببيننت بدو برو بالا، اتاق سوم، اونجا يه نفر با لباسات منتظرته.

كيميا به تصور آن كه منظور رابين از يك نفر، الين است، با سرعت به سوي پله ها دويد اما نيمه راه ايستاد. در چند شب گذشته مدام به نوع لباسي فكر كرده بود كه ممكن است رابين برايش تهيه كرده باشد و اكنون كه ناچار بود آن لباس را بپوشد، بنوعي دچار دلشوره شده بود. رابين كه او را در ميانه ي راه مردد مي ديد، با دو گام بلند نزديكش شد و گفت:

- چرا معطلي عزيز من؟


romangram.com | @romangram_com