#الهه_شرقی_پارت_534
- ديويد و الين كجا رفتن؟
لبهاي رابين تكان اندكي خوردند و كيميا شنيد كه گفت:
- توي حياطند.
و باز همان سكوت دل آزار حاكم شد. كيميا با بي حوصلگي همانطور كه لب استخر نشسته بود پاهايش را در هوا به شدت تكان داد ولي رابين باز هم تكان نخورد. كيميا كه ديگر بي طاقت شده بود گفت:
- فكر كنم تو خيلي كار داري كه تا آخر هفته بايد انجام بدي.
رابين به آرامي به سويش برگشت و گفت:
- فقط يك سال ديگه مونده.
romangram.com | @romangram_com