#الهه_شرقی_پارت_530

- چه مي دونم، خودش اصرار داشت بچه ها رو خبر كنه... حالام كه اتفاقي نيافتاده، خودم مي رم و قضيه رو به همه مي گم. بعد ميام دنبالت كه شام با هم بريم بيرون.

الين لحظه اي مكث كرد و بعد پاسخ داد:

- فكر نمي كنم براي امشب فرصتش رو داشته باشم. بايد با كيميا براي امتحان پس فردا كمي درس بخونيم.



ديويد با تعجب به الين نگاه كرد و گفت:

- من مطمئنم كه تو يه طوريت شده. تو واقعاً از من ناراحت نيستي؟

- من مشكلي ندارم. ناراحتم نيستم، فقط مي خوام يه كم درس بخونم. از نظر تو اشكالي داره؟


romangram.com | @romangram_com