#الهه_شرقی_پارت_516

رابين با صدايي كه به زحمت شنيده مي شد، پاسخ داد:

- بالاخره يه جوري بايد از افسون مهموني كه برام فرستاده بودي فرار مي كردم.

كيميا با هر دو دست صورتش را پوشاند و ناليد:

- واي خداي من! من با تو چه كار كردم؟

رابين كه اندوه كيميا برآشفته اش كرده بود پاسخ داد:

- اصلاً مهم نيست الهه ي من.

كيميا چند بار با حالتي عصبي سرش را به طرفين تكان داد و گفت:


romangram.com | @romangram_com