#الهه_شرقی_پارت_502

- تو به رابين چي گفتي؟

كيميا در حالي كه بغض گلويش را به شدت مي فشرد به زحمت پاسخ داد:

- نمي دونم... نمي دونم. بايد برگرديم. من حالم هيچ خوب نيست.

- تو به رابين چي گفتي؟ اون و ديويد داشتن مي اومدن كنار سن.

كيميا لحظاتي به نگاه حيرتزده الين خيره ماند و بعد گفت:

- فكر نكنم ديگه بيان... رابين... رابين امشب مهمون داره.

و بعد بغضش تركيد. الين با عصبانيت و تقريباً به حالت فرياد پاسخ داد:


romangram.com | @romangram_com