#الهه_شرقی_پارت_491
اريكا كه گويا جرأتي يافته بود به سرعت گفت:
- دست از سرش بردار... اونو از خودت برون.
كيميا برعكس آنچه تصورش را مي كرد نتوانست به سرعت پاسخ مثبت دهد. گويا اريكا از او مي خواست تا از قطعه اي از وجودش جدا شود. بنابراين با ترديد پاسخ داد:
- من... من قبلاً هم اين حرفا رو بهش گفتم...
- مي دونم... همه مي دونن.
- پس چه كار ديگه اي از دست من ساخته است؟
- خيلي كارها.
romangram.com | @romangram_com