#الهه_شرقی_پارت_484

- چي شده؟ رابين چي شده؟

اريكا لحظه اي به سياهي چشمان كيميا خيره ماند و گفت:

- ديشب... ديشب...

ولي گريه امانش نداد و دوباره صداي هق هقش بلند شد. كيميا لحظه اي انديشيد، (( ديشب)). از دو شب پيش كه شام را با رابين در رستوران مورد علاقه او خورده بود و آخر شب بسته سوغاتيهايش را داده بود، ديگر رابين را نديده بود و خيلي دلش مي خواست بداند در اين مدت كوتاه چه اتفاقي براي رابين افتاده است. بنابراين شانه هاي نحيف اريكا را به سختي در دست فشرد و در حالي كه او را تكان مي داد با عصبانيت گفت:

- بالاخره حرف مي زني يا نه؟

اريكا با دستمال نوك بيني سر بالا و ظريفش را به شدت كشيد و گفت:

- رابين ديشب... يعني همين ديشب....


romangram.com | @romangram_com