#الهه_شرقی_پارت_479

- تو فقط منتظر پيشنهاد من بودي؟

- كاملاً.

- پس بريم ديگه.

- فقط لباس گرم بپوش.

- چشم مادر بزرگ... خودت چرا اينجا ايستادي؟ برو آماده شو ديگه.

- من آماده ام. تا تو بياي، پايين منتظر مي مونم.

كيميا به طرف اتاقش رفت و خيلي زود لباس پوشيد و خود را به الين رساند. الين همانطور كه كنار در ايستاده بود گفت:


romangram.com | @romangram_com