#الهه_شرقی_پارت_476

- مواظب خودت باش...

كيميا بدون آن كه پاسخ آخرين جمله اردلان را بدهد، گوشي را روي دستگاه گذاشت. نفس محبوسش را با شدت بيرون داد و زير لب غريد، ((برو گمشو مرتيكه نفهم!))

و بعد در حالي كه به شدت پاهايش را روي پله ها مي كوبيد، به طرف اتاقش رفت. اما درست روي آخرين پله الين را ديد كه مثل هميشه با عجله به سوي پله ها مي دويد.

الين به محض ديدن كيميا گفت:

تو كجا بودي؟ در اتاقت باز بود ولي خودت نبودي.

- داشتم تلفن جواب مي دادم.

- از ايران بود؟


romangram.com | @romangram_com