#الهه_شرقی_پارت_474

- لطف سر كار عالي مزيد، ولي خانم اين انصاف نيست اين طوري نمك روي زخم ما بپاشي.

- كيميا لحظه اي سكوت كرد. خودش هم نمي دانست چرا راحت و بي پرده حرف دلش را به اردلان نمي گويد و خيال او را آسوده نمي كند. شايد از سرگرداندن او خرسند مي شد و شايد به تلافي روزهاي سخت و پر التهاب گذشته زندگي آرام او را به التهاب و نگراني ميكشاند.

- داري ما رو خانم؟

- نه. خيلي وقته كه ندارمت.

- تو بخواه تا به نام بزنيم.

- دير اومدي زود مي خواي بري.

- نه عزيزم. هيچ عجله اي براي رفتن ندارم.


romangram.com | @romangram_com