#الهه_شرقی_پارت_459

رابين ناگهان به خود آمد، تكان سختي خورد و گفت:

- س... سلام.

- چيه؟ ترسوندمت؟

- نه، ولي منتظر هر كسي بودم به جز تو.

- اين يعني اين كه برم. تو با كس ديگه اي قرار داري؟

رابين لبخند زيبايي زد و سر تكان داد و هيچ نگفت. كيميا هم بي اختيار لبخند زد و دوباره گفت:

- اگه وقت كردي يه سر بيا خوابگاه. برات يه كمي خوراكي سنتي ايروني آوردم.


romangram.com | @romangram_com