#الهه_شرقی_پارت_438
- باشه... شما كه كاري بيرون نداريد.
- نه بهتون خوش بگذره.
كيميا لبخندي زد و همراه اردلان از خانه خارج شد. اردلان چون پسر بچه اي ذوق زده روي پاهايش بند نبود. خيلي زود در ماشين را باز و كيميا را به نشستن دعوت كرد. كيميا كنار اردلان نشست و او با سرعت حركت كرد و پرسيد:
- خانم نفرمودند كجا تشريف مي برن.
كيميا باز بي اختيار به ياد رابين افتاد و لبخند زد و به جاي پاسخ كارت ويزيت يك آژانس هوايي را به دست اردلان داد. اردلان خنده اي كرد و گفت:
- به به چقدرم دوره. فكر كنم ناهار رو هم در خدمت خانم باشيم.
كيميا باز پاسخي نداد. اردلان چند لحظه اي نگاهش كرد و پرسيد:
romangram.com | @romangram_com