#الهه_شرقی_پارت_424
- نمك رو زخمم نپاش كيميا. تو اولين و آخرين زني هستي كه پا توي زندگي و دل من گذاشته.
- از لطف شما متشكرم آقا... حرفاتون رو زديد، حالا لطفاً سوئيچ رو به من بديد و براي صرف شام تشريف ببريد. غذاتون سرد مي شه.
- من براي شام نمي مونم، مي رم. تو برو شامت رو بخور. اما ازت خواهش مي كنم كيميا، بهت التماس مي كنم، فقط يه كم به حرفاي مردي كه تو شهر خودش غريب و تنهاست فكر كن... من اومدم عذرخواهي. اومدم بگم از اردلاني كه تو مي شناختي جز يه مرد داغون چيزي باقي نمونده، ولي همين بي مقدار و ناچيز رو بپذير تا به يمن وجود تو به همه جا و همه چيز برسه... حالا برو عزيزم، برو پيش خانواده شامت رو بخور. من اين قدر ارزش ندارم كه شب تو رو خراب كنم.
اردلان سالانه سالانه به راه افتاد و كيميا ناباورانه نگاهش كرد. شكسته تر از آن بود كه كيميا حتي فكرش را مي كرد. براي لحظه اي نسبت به او احساس ترحم كرد و بي اختيار گفت:
- اردلان!
اردلان با اشتياق برگشت و چشمان منتظرش را به كيميا دوخت. كيميا نيمچه لبخندي زد و گفت:
- اگه دوست داشته باشي مي توني با ما شام بخوري.
romangram.com | @romangram_com