#الهه_شرقی_پارت_421
كيميا نگاهي به سرتاپاي اردلان كرد و گفت:
- بين من و تو خيلي وقته همه چيز تموم شده. اينو خودتم مي دوني.
- ولي هيچ وقت براي شروع دوباره دير نيست.
- صبر كن! صبر كن! دير اومدي زود مي خواي بري؟ من خيلي وقته حلقخ بندگي تو رو از انگشتم در آوردم.
- مي دونم كيميا، مي دونم. بد بودم و بد كردم، ولي يه چيزي اين وسط هست كه هيچ وقت بهت نگفتم.
- خب حالا بگو.
- دوستت داشتم كيميا، دوستت داشتم. حتي وقتي كه دفتر رو براي طلاق امضاء مي كردم با تمام وجود دوستت داشتم، ولي مي خواستم اون كوه غرور رو بشكنم. فكر ميكردم اگه تهديدت كنم در خلوت دلت رو به روم باز مي كني.حتي فكرشم نمي كردم يه قفل محكم روي اين در بزني و منو براي هميشه بيرون بندازي... درسته كه همه فكر مي كنن من به دستتور پدرم اين كار رو كردم، ولي واقعيت اينه كه من فقط و فقط مي خواستم تو رو اون طوري كه مي خوام به دست بيارم، حتي اگه شده با تهديد به طلاق، ولي تو انگار منتظر اين پيشنهاد بودي. خيلي راحت قبول كردي و قبل از اين كه من احمق بفهمم چه كار دارم مي كنم كنار كشيدي.
romangram.com | @romangram_com