#الهه_شرقی_پارت_410

- ولي اردلان اين بار تنها جلو اومده. تنهاي تنها. تمام خانواده اش با اين قضيه مخالفند. پدرش سكته نكنه شانس آورده. اين طور كه من خبر دارم بچه هاي بازار بهش گفتند كه چطور اردلان به دست و پاي بابا افتاده و التماس كرده. همين پيش از ظهري زنگ زد ببينه من رسيدم يا نه. مي گفت باباش پيغام داده اسمش رو از توي شناسنامه اش خط مي زنه اگه دست از سر كيميا بر نداره.

پدر با لحن خاصي پرسيد:

- خب اون چي گفته؟

- هيچي. گفته سرش بره دست از كيميا بر نميداره. به باباش گفته هر كاري مي خواي بكني بكن.

- تازه داره ازش خوشم مياد كاوه. پسر با وجوديه.

كيميا از شدت عصبانيت ناخنش را در كف دستش فرو كرد و با تمام وجود سعي كرد ساكت بماند، ولي نتوانست و با كنايه گفت:

- اردلان وجودش رو اون وقتي نشون داد كه دخترتون رو مثل سگ از خونه اش بيرون انداخت.


romangram.com | @romangram_com