#الهه_شرقی_پارت_359

وقتي چشمانش را گشود اولين چيزي كه توجه اش را جلب كرد حركت آرام قطرات سرم در لوله ي سفيد رنگي بود كه به رگش متصل مي شد. چند بار پلكهايش را باز و بسته كرد و ديدش روشنايي تازه اي يافت. كم كم موقعيت خود را روي تختي درون اتاق كه مسلماً مربوط به يك بيمارستان بود دريافت. نوري كه از پنجره به اتاق مي تابيد باعث شد كه صورتش را به جانب پنجره برگرداند. درست مقابل پنجره رابين پشت به او ايستاده بود و كيميا نمي دانست كه اين پيكر خوش فرم در ذهنش تجلي مي يابد يا واقعيت است. به آرامي سرفه كرد و صداي سرفه باعث شد شخص كنار پنجره به سوي او سر برگرداند. او، واقعاً رابين بود كه حالا آهسته آهسته به سوي تخت او مي آمد. رابين يكي از همان لبخندهاي كودكانه و زيبايش را نثار كيميا كرد و كنارش آمد. بعد آهسته و با همان لهجه زيباي هميشگي پرسيد:

- حالت خوبه؟

كيميا با فشار پلكهايش پاسخ مثبت داد . رابين دوباره گفت:

- ديگه احساس درد نمي كني؟

كيميا اين بار سر تكان داد و رابين لبخند زد. چند لحظه اي به سكوت گذشت. كيميا به زحمت آب دهانش را فرو داد، گلويي تازه كرد و بعد با صدايي كه به سختي شنيده مي شد، پرسيد:

- تو نرفتي نيويورك؟

- نه از فرودگاه برگشتم.


romangram.com | @romangram_com