#الهه_شرقی_پارت_348

كيميا كه حتي از فكر همراهي با مايكل دچار تهوع مي شد بلافاصله پاسخ داد:

- نه، اصلا... خودم مي تونم برم.

و كاغذ را از دست مايكل قاپيد و به طرف در ساختمان دويد. پايش را كه داخل محوطه دانشگاه گذاشت سوز سردي به صورتش خورد. خورشيد تقريباً غروب كرده بود و هوا رو به تاريكي مي رفت. كيميا به سرعت از محوطه دانشگاه خارج شد و آدرس را با دقت خواند اما چيزي سر در نياورد. قبلاً هرگز اين آدرس را نشنيده بود تمام مشخصات محل نوشته شده بود. نام منطقه، نام خيابان، نام كوچه، حتي شماره منزل و كيميا از اين كه مايكل اين طور دقيق آدرس رابين را داشت تعجب كرد. حس كنجكاوي اش براي دانستن جاي رابين به شدت تحريك شد. گرچه با خود فكر مي كرد كه اينها هر دو از يك قماشند و بعيد نيست جايي كه رابين ميرود پاتق مايكل نيز باشد. با اين فكر آدرس محل را به اولين راننده تاكسي نشان داد. راننده با ديدن آدرس نگاهي از سر تعجب به كيميا نمود و با شك او را سوار كرد. كيميا كه از حالت نگاه راننده تعجب كرده بود بر روي صندلي عقب نشست و كنار پنجره كز كرد و چشم به تاريكي شب دوخت كه كم كم پاريس را فرا مي گرفت. خيابانها تقريباً خلوت بود بنابراين خيلي زود به مقصد رسيد. راننده نگاهي به او كه همچنان به آرامي روي صندلي نشسته بود كرد و گفت:

- آدرس شما اينجاست خانم.

كيميا آهسته از ماشين پياده شد و با ترديد به خيابان خلوتي كه پاي در آن گذارده بود نگاه كرد. داخل خيابان، هيچ رهگذري عبور نمي كرد. تنها عابر اين خيابان پهن و خلوت كه ساختمانهاي قديمي و خوف انگيز پيرامون آن را گرفته بود كيميا بود. با اين حال چون براي يافتن رابين مصمم شده بود با سرعت به سوي انتهاي خيابان رفت اما نتوانست مقصد خود را پيدا كند. بنابراين يك بار به سمت ابتداي خيابان برگشت. در وسط خيابان ماشيني متوفق شد و كيميا به اميد يافتن آدرس به سوي راننده اتومبيل رفت. ولي وقتي به نزديك اتومبيل رسيد با ديدن سرنشينان آن كه سه جوان به ظاهر مست بودند، كمي عقب نشيني كرد. اما جواني كه از همه زودتر از ماشين پياده شده بود به طرفش آمد و خنده زشتي كرد. كيميا دندانهاي زنگار گرفته و زرد او را كه ديد مطمئن شد معتاد است. با اين حال حالتي بي تفاوت به خود گرفت و از كنار مرد عبور كرد ولي مرد با دو گام بلند خود را به او رساند و گفت:

- دنبال جايي مي گردي؟

كيميا كه به خود مسلط شده بود كاغذ را جلوي چشمان مرد گرفت. او ورقه را از دست كيميا كشيد چند لحظه اي به آن نگاه كرد بعد لبخندي زد و به طرف دوستانش رفت. آدرس را كه به دوستانش نشان داد آنها خنده بلند و وحشتناكي كردند كه موي بر تن كيميا راست شد. بعد هر سه به سوي او آمدند كيميا كمي عقب تر رفت. يكي از آنها، كه مردي با ريشها و سبيل روشن و چشماني زرد رنگ بود، چند لحظه اي به كيميا خيره ماند و بعد گفت:


romangram.com | @romangram_com