#الهه_شرقی_پارت_346
مايكل باز همان پوزخند را زد و گفت:
- خونوادگي هم كه مي دونستم هست.
كيميا كه بحث با او را بي نتيجه مي ديد با عصبانيت گفت:
- بالاخره مي گي رابين كجاست يا نه؟
مايكل لبخند زشتي زد و دندانهاي زردش را به نمايش گذاشت و بعد گفت:
- آره مي دونم كجاستت، اما فكر نكنم رفتن به اونجا واسه دختر كوچولويي مثل تو درست باشه.
كيميا با عصبانيت پاسخ داد:
romangram.com | @romangram_com