#الهه_شرقی_پارت_258
- لابد دنبال مانكنش مي گرده. قصد داره چيزي رو پرو كنه.
- گمون نكنم. اونا تا همين يكساعت پيش كه از مارسي برگشتن با هم بودند.
كيميا شانه بالا انداخت و گفت:
- اصلاً به من و تو چه ربطي داره؟ نوشيدنيت رو بخور.
و بعد سرش را پائين انداخت و خود را با هم زدن قهوه مشغول كرد. هنوز لحظه اي نگذشته بود كه الين ناگهان از جا برخاست و گفت:
romangram.com | @romangram_com