#الهه_شرقی_پارت_172
كيميا نااميدانه دستش را از روي زنگ انداخت و قدم زنان راه خوابگاه را در پيش گرفت. خيلي زود سوار ماشين ديگري شد تا زودتر به خوابگاه برسد، اما وقتي به كناره سن رسيد، بي اختيار از راننده خواست او را پياده مند. كنار رودخانه ايستاد و به نرده ها تكيه كرد و به رودخانه خيره ماند. قطرات باران بر روي آب امواج كوچك و زيبايي مي آفريدند و موج دوار هر قطره با دايره هاي ديگر تداخلي تماشايي ايجاد مي كرد. و كيميا را به عمق دفتر خاطرات مدفون شده اش مي كشاند. به ياد روزهايي مي افتاد كه روي درياچه زيباي خزر، سنگ اندازي مي كردند و در كناره ي ساحل به دنبال هم مي دويدند، لحظه اي با خود انديشيد، (( راستي آن روزها خوشبخت بود؟)) اما براي خودش هم پاسخي نيافت. ياد روزهاي مجردي، خاطرات خوشش با مادر و ياد تمام اندوهي كه در دل نهفته داشت وجودش را به آشوب كشاند و بعد قطرات اشك، چشمانش را سوزاند. باز از آن كه پايش را به ديار غربت نهاده بود احساس پشيماني كرد. دلش مي خواست مادرش اينجا بود و او سر بر زانوهايش مي گذاشت و عاجزانه چون كودكي مي گريست. دلش به شدت هواي مادر را كرده بود. در همان لحظه تصميم گرفت با مادرش تماس بگيرد و به او بگويد دلتنگيش براي او به وسعت تمام قاره آسياست.
آهسته به راه افتاد و با خود انديشيد از روزي كه قدم به خاك فرانسه گذارده هر روز غصه اش بيشتر گشته و غم غربت سياهتر از غمهاي ديگر روحش را تيره ساخته بود. البته مسلماً خودش نخواسته بود در اين شهر زيبا، شاد و خوشبخت زندگي كند. او همه كس و همه چيز را از خود مي راند. دوستان و همكلاسهايش را، اساتيد دانشگاهش را و از همه مهمتر رابين را. با به ياد آوردن او ناگاه خاطره قايق سواري روي سن در ذهنش زنده شد و لبهايش را به لبخندي بي اختيار باز كرد. گرچه احساس خاصي نسبت به او نداشت، اما نميدانست چرا فكر كردن به اين پسرك لاابالي و بي حساب و كتاب، غصه هايش را كم مي كرد.
صداي ناگهاني پارس سگي او را از جا پراند. گرچه از روزي كه به پاريس آمده بود هميشه سگها را در نزديكي خود ديده بود، اما هنوز هم از آنها ميترسيد. باز صداي پارس سگ به گوشش خورد ولي اين بار از فاصله اي كمتر. به عقب نگاه كرد و درست در چند قدمي خود سگ سفيد و بزرگي با خالهاي درشت سياه و قهوه اي و چهره اي كه بيشتر به گرگها شباهت داشت ايستاده بود و با چشمان براقش خيره خيره او را نگاه مي كرد. با ترس يك قدم به عقب برداشت. نه قدرت حركت داشت و نه مي دانست چه بايد بكند. باز به سگ خيره ماند. دلش مي خواست فرياد بكشد و از كسي كمك بخواهد. سگ درشت اندام يك قدمي را كه او به عقب رفته بود، با يك گام بلند تلافي كرد. كيميا احساس كرد زانوهايش شل شده و توان فرار ندارد. سگ آهسته آهسته جلو آمد و كيميا فكر كرد تمام پاريس را دويده تا فقط او را گاز بگيرد. وقتي كاملاً به كيميا نزديك شد، غرشي كرد كه قلب او در سينه فرو ريخت، اما در همان حال صداي سوتي بلند شد و پس از آن سگ در مقابل پاهاي كيميا زانو زد. كيميا با خوشحالي به سوي صاحب صدا نگاه كرد، ولي با ديدن چهره او از اينكه كنار رودخانه ايستاده بود پشيمان شد. در فاصله چند متري از او، رابين همراه دختر جواني ايستاده بود. كيميا با دقت به همراه رابين كه دستش را در بازوي او حلقه كرده بود نگاه كرد، اما نيمي از صورت او را كلاه باراني و شال گردنش پوشانده بود. رابين و همراهش چند گام نزديكتر شدند و رابين سگش را با نام (( هميلتون)) صدا كرد. سگ مطيعانه به سوي او برگشت و رابين با خوشرويي نوازشش كرد. بعد سرش را بالا آورد و چند لحظه اي به كيميا نگاه كرد و بعد با احترام سر خم كرد و گفت:
- روز بخير دوشيزه خانم.
دختر جوان نيز كه حالا كاملاً نزديك كيميا ايستاده بود، شالش را كمي پائين كشيد و سرش را بالا آورد، با حركت سر، كلاهش به عقب رفت و كيميا توانست صورت زيبا و ريز نقش او را ببيند. مسلماً اين عروسك زيبا همان دختري بود كه الين از او حرف مي زد. دهان ظريف دختر جوان تكان آرامي خورد و از ميان لبهاي خوشرنگش كلمه (( روز بخير)) با صدايي لطيف روان شد. بعد چشمان درشت و سبزش را به كيميا دوخت و نگاه پر عشه اش را سخاوتمندانه نثار او كرد. كيميا نگاهي به بيني ظريف و سر بالاي او كه از شدت سرما سرخ شده بود و چهرا اش را بامزه تر كرده بود كرد و گفت:
- روز بخير!
رابين با دست به كيميا اشاره كرد و گفت:
romangram.com | @romangram_com