#الهه_شرقی_پارت_156
- معذرت مي خوام مادر جون... واقعاً معذرت ميخوام.
- عيبي نداره دخترم. بيا اينجا پيش مامان بشين غذات سرد مي شه، از دهن مي افته. بيا هم غذات رو بخور هم با مامان يه كم صحبت كن. بگو ببينم تو اون دل كوچيك و مهربونت چي مي گذره كه اينطوري اون چشماي سياهت رو به آتيش كشونده.
كيميا لبخندي زد و به سوي مادر آمد و گفت:
- مادر جون! قرار شد چند روزي بهم فرصت بدي كه فكر كنم.
- خيلي خب عزيزم. فكر كن ولي هم غذات رو بخور، هم غصه نخور.
- چشم. ديگه چي؟
- سلامتي نازنينم.
romangram.com | @romangram_com