#احساس_من_پارت_181
آرسان با حرص به من نگاه کرد و گفت:
-بله خوبم، فقط دارم آتیش میگیرم .
دایی دست آرسانو گرفت
دایی : بیا بریم تو اتاق من بهت یه دست لباس بدم .
آرسان: نه مرسی لازم نیست.
هرچقدر سعی کردم نتونستم و اخر زدم زیر خنده .
رسول :خیلی وقیحی غزاله...همین الان معذرت خواهی کن.
- مگه دیوونم
- اعصاب منو خورد....
آرسان :بی خیال دایی اتفاقه دیگه ،میفته ...راستش غرض از مزاحمت غزاله خانوم اومدم درباره یه مسئله خیلی مهم البته بدون دعوا باهاتون صحبت کنم .
- بفرمایید می شنوم
- اگه میشه بریم بیرون توی راه بهتون می گم .
- من جایی با کسی نمیام ،شما حرف داری همین جا بزن .
رسول:می خواین من آنا خانومو برسونم شما هم همین جا صحبت کنید :
آنا :آره ،منم موافقم .
به آرومی گفتم:
-شما دوتا موافق نباشید کی باشه ؟!
آرسان :چیزی گفتین غزاله خانوم :
romangram.com | @romangram_com