#احساس_من_پارت_177

- فکر کن آره .

- چشم، حالا بیام واسه آشتی ؟

- قول میدی ؟

- معلومه

رومو به طرفش برگردوندم .

و بعد از مدت ها همدیگرو در آغوش گرفتیم .

- ولی خدایی خیلی بی مرامی، اون از رفتنت اینم از برگشتنت .

- ببخشید به خدا .

- حالا راستشو بگو ببینم آرسان نگذاشت تو این چند ماه بیای پیش من؟

- نه بابا اینطوری که فکر می کنی نیست ،خب راستش نشد بیام .

- به به چه دلیل قانع کننده ای، ببینم نمی خوای بچه های ارسانو بببینی؟

ـنا با شوق گفت:

-معلومه که می خوام ،از خدامه .

دستشو گرفتم و بردمش داخل اتاق . مانی و ماندانا داشتن با اسباب بازیهاشون بازی می کردن . آنا با دیدنشون با شوق و ذوق رفت سمتشون و بغلشون کرد :

- وای خدا این دوتا چقدر نازن،اسمشون چیه؟

- راستش آقا داداشتون که هنوز وقت اسم انتخاب نکردن ولی دایی مانی و ماندانا را پیشنهاد کرده .

- قشنگه

- اسم ها یا دایی رسول ؟

romangram.com | @romangram_com