#احساس_من_پارت_175
- میبینم که خواهرتم معرفتش شده عین توئه (با خودم زمزمه کردم)انگار نه انگار یه زمانی ما دوست صمیمی بودیم .
- به هر حال تو همین چند ماه هم شما خیلی واسه بچه ها زحمت کشیدین .
- الکی هندونه بهم قرض نده من نمیذارم بچه ها رو ببری.
- خدایا گرفتاری شدیم ها . باباجان بچه هامن دلم می خواد با خودم ببرمشون.
- نمیذارم
- کاری نکن زنگ بزنم 110
- منو میترسونی برو هر غلطی دلت می خواد بکن. 110 که خوبه 120 هم زنگ بزنی من نمیذارم .
صدای گریه بچه ها بلند شد .
رسول بعد از گفتن (انقدر داد زدید که بچه ها بیدار شدن) به طرف اتاق بچه ها رفت. من بعد از یه چشم غره به آرسان رفتم توی اتاق. رسول مانی رو بغل کرده بود من هم ماندانا رو برداشتم شروع کردم به آروم کردنش .
آرسان وارد اتاق شد
ماندانا آروم شده بود اما مانی همچنان گریه می کرد. آرسان به من نزدیک شد و دستاشو باز کرد ماندانا رو توی بغلش گذاشتم. آرسان به نرمی ماندانا رو به آغوش کشید احساس کردم چشماش پر اشک شدن .
مانی تو بغل رسول آروم شده بود.
بعد از چند لحظه ماندانا شروع به گریه کرد آرسان هول شده بود
آرسان: چیکارش کنم ؟
- بدش به من
ماندانا رو داد بهم :
- بچه غریبی می کنه، حق هم داره منم اگه از وقتی به دنیا اومده بودم بابامو نمیدیدم از اینم بدتر می کردم .
آرسان : میشه انقدر سرکوفت نزنی ؟
romangram.com | @romangram_com