#احساس_من_پارت_167

فریاد زدم:

- تینا...

***

-باید سریع ببریمش اتاق عمل حالش اصلا خوب نیست به همسرش زنگ بزنید باید بیاد رضایت بده .

- .زنگ زدم ،توی راهه دیگه باید برسه .

- شما فعلا برید پیش بیمار تنها نباشه بهتره

رفتم توی اتاق تینا از درد داشت به خودش می پیچید .

کنارش رفتم و دستشو توی دستم گرفتم :

- آروم باش تینا جان، آروم باش.

- تورو خدا...یه خواهشی ازت دارم.قول بده قبول کنی .

- تو جون بخواه دختر .

- اگه ...بچه هام... سالم... موندن... قول بده ...خودت...ازشون... مراقبت کنی ...نذار ...زیر دست ...نامادری... بیفتن ...نه حتی بذار ....حتی مادرم ...بزرگش کنه...قول ....بده تا پای جون... دست ازشون نکشی قول ...بده

- این حرفا چیه میزنی انشالا به سلامت میای خودت بزرگشون می کنی .

- بهم قول بده .

- قول می دم تا آخرش...پاشون وایسم.

- قسمت میدم هیچ وقت تنهاشون نذاری .

چند پرستار وارد اتاق شدن و تینا رو بیرون بردن. از اتاق بیرون اومدم آرسان و سامیار هرکدوم گوشه ای ایستاده بودن . من هم در سکوت روی یکی از صندلی ها نشستم .

چند ساعتی گذشت در اتاق عمل باز شد من و آرسان با شتاب پیش دکتر رفتیم . سامیار دورتر از ما مشغول صحبت کردن با موبایلش بود.

romangram.com | @romangram_com