#احساس_من_پارت_163

دستمو ول کرد :

- آهان حالا این شد

آرسان رفت و روی یکی از سکو ها نشست. چند قدم به طرف ساختمون برداشتم اما یهو به سرعت به طرف آرسان رفتم و رو بروش ایستادم سرشو بلند کرد :

- دوباره چیه؟

دست چپمو بالا بردم و به سرعت با همه قدرت باقیموندم خوابوندم توی صورتش. چند لحظه ای با گیجی بهم نگاه کرد :

-اینکه بهت گفتم هیچی بین من و سامیار نیست راست گفتم، اما اصلا منظورم این نبود که قرار هم نیست چیزی بینمون اتفاق بیفته شب به خیر آقای شریف .

شروع به دویدن کردم و خودمو رسوندم تو اتاق سامیار هنوز سرش تو حساب و کتاب بود .

- مگه نمی خوای بخوابی ؟

سرشو از توی لپ تابش بلند کرد

- چرا دیگه کم کم می خواستم برم پایین .

- می گم ....امشب هم می خوای بری رو کاناپه بخوابی ؟

- آره خب...

- من می گم بیا این چند شب که اینجاییم نوبت بذاریم هر شب یکی رو تخت بخوابه، یکی رو زمین .اینجوری نه من عذاب وجدان می گیریم نه این دوتا شک می کنن .

خندید سری به نشونه تایید تکون داد .

***

-سلام

تینا: سلام صبح به خیر .

- صبح تو هم به خیر ،می گم تینا سامیار رو ندیدی؟

romangram.com | @romangram_com