#احساس_من_پارت_156
با دستم اشک هامو پس زدم :
- نه، مهم نیست یعنی دیگه مهم نیست .حالا هم بیا بریم پایین.
سامیار با تردید پرسید :
- تو مطمئنی خوبی؟
- آره خوبم خیلی هم خوبم. حالا بریم؟
سامیار سری تکون داد:
- بریم
شونه به شونه سامیار از پله ها پایین اومدیم . تینا و آرسان دور میز ناهار خوری وسط سالن نشسته بودن . پسری جوون مشغول سرو کردن صبحانه بود. سامیار با صدای بلند صبح به خیر گفت .من وسامیار روی دو صندلی رو بروی تینا و آرسان نشستیم . پسرک چند لحظه ای ایستاد و بعد رفت .
سامیار: می گم اقا آرسان بهتر نیست به جای این پسره یه زن و شوهر بیاری؟
آرسان همونطوری که آب پرتقالشو سر می کشید گفت :
- چند سال پیش یه زن و شوهر به اسم مش صفر و ملوک خانوم اینجا زندگی می کردن، بنده خدا ملوک خانم همون موقع ها فوت کرد(آرسان زل زد به من ) . من اون موقع تازه سهم پسر سازگار رو خریده بودم و با دخترش شریک بودیم . مش صفر رو بردم شیراز تو کارخونه الانم که خودم واسه زندگی اومدم تهران آوردمش تو کارخونه تهران. از اون موقع تا حالا چند نفر رو هی آوردم و عوض کردم این پسره پسر زبر و زرنگیه بیچاره. گنگه ولی قابل اعتماده .
تینا: می گم سامی با غزاله جون آشتی کردی ؟
سامیار: مگه قهر بودیم ؟
- آخه دیشب رو کاناپه خوابیده بودی ؟
- آهان از اون لحاظ ... خب در واقع... در واقع همینطوری
آرسان پوزخند زد
تینا: وا... من که سر از کار شما دوتا در نیاوردم . راستی ببینم شما دوتا تا کی می خواین نامزد بمونین ؟ نمی خواین عقد کنین ؟
romangram.com | @romangram_com