#احساس_من_پارت_150


- خب آره ... منظورتو نمی فهمم !

- من می گم یه صیغه محرمیت بینمون خونده شه که اونجا اگه یه وقت دستم به دستت خورد گناهی نکرده باشیم .

با بهت گفتم:

-هیچ معلومه چی می گی ؟

- گفتم که دلت نخواست می تونی قبول نکنی . باور کن من تورو مثل خواهرم دوست دارم قول می دم هیچ خطایی ازم سر نزنه.

- این بازی تا کی می خواد ادامه پیدا کنه ؟

- نمی دونم ولی یه حسی بهم می گه دیگه آخراشه.چی شد، حالا قبوله؟

- نمی دونم، باید فکرامو بکنم .

***

هر چقدر که به ویلا نزدیک تر می شدیم خاطرات اون موقع که با آرسان اومده بودیم شمال بیشتر توی ذهنم نقش می بست . یه احساس عجیبی داشتم یه حس نا امیدی یا شاید پشیمونی از گذشته . ای کاش انقدر اذیتش نمی کردم ،ای کاش انقدر عشقشو به بازی نمی گرفتم. حقش نبود اینطوری ولش کنم . با صدای سامیار از فکر بیرون اومدم :

- یه وقت تو اقیانوس فکرات غرق نشی دختر .

لبخند زدم :

- نه من حواسم به خودم هست .

- خدا کنه ،می گم غزاله میشه یه چیزی بگم ؟

- آره ،بگو راحت باش .

- می گم فکر نمی کنی اگه محرم شده بودیم راحت تر بودیم.

- نه واسه چی الکی محرم بشیم .در ضمن تو چرا انقدر اصرار داری ما محرم بشیم من که واقعا دلیل این همه پافشاریتو نمیدونم .


romangram.com | @romangram_com