#احساس_من_پارت_146


نمی دونم خانم عبدی چی به سامیار گفت که سامیار از جا پرید :

- خیلی خوب بفرستشون داخل .

گوشی رو سرجاش گذاشت کتشو از روی صندلیش برداشت .

- چی شد یهو ؟

- پاشو که بدبخت شدیم اومدن .

- کیا؟

- آرسان و تینا اومدن.

- چی گفتی ؟ اونا اینجا چیکار می کنن ؟

سامیار با کلافگی گفت:

-من چه می دونم

تقه ای به در خورد .

- بفرمایید داخل

از روی صندلیم بلند شدم درباز شد و آرسان با نیش تا بناگوش بازش اومد داخل و پشت سرش تینا اومد داخل اتاق . از دیدن تینا با اون شکم بالااومده اش حالم دگرگون شد. نگاهی به سامیار انداختم اونم با حالی ناخوش تر از من داشت تینا تماشا می کرد .

ارسان: سلام عرض شد جناب احتشام .

سامیار به خودش اومد و لبخند مصنوعی زد:

- سلام از بنده است خیلی خوش اومدید قربان .

سامیار و آرسان همدیگرو بغل کردن من هم دستمو به طرف تینا دراز کردم :


romangram.com | @romangram_com