#احساس_من_پارت_133
- ببین تنها پسر احتشام بزرگ، دیگه داری کلافم می کنی . یه بار بهت گفتم نمی تونم بهت کمک کنم .
- خواهش می کنم
- نمی تونم
- تو رو خدا نذار من جلوی آرسان کم بیارم .
سکوت کردم
- خواهش می کنم
- خیلی خوب، باشه. فقط دلم نمی خواد این بازی زیاد کش پیدا کنه .
- باشه قول میدم.
- ***
-من می ترسم آقای احتشام....
- اقای احتشام دیگه کدوم خریه ،مگه ما این همه تمرین نکردیم که به من بگی سامیار ؟!
- آخ آخ راست می گی ها !
- خیلی خوب حالا آرامشتو حفظ کن که اونجا گند نزنیم یه وقت .
یه نفس عمیق کشیدم تا یه خورده آروم بشم. سامیار دستشو روی زنگ گذاشت . بعد از چند لحظه در باز شد. وقتی پامو داخل خونه گذاشتم مثل ندید بدید ها به اطراف نگاه کردم:
- وای خونتون چقدر خوشکله مثل قصر می مونه !
- آره خب ،بد نیست .
- اینجا عالیه، اون وقت تو تازه می گی بد نیست ؟
به عمارت رسیدیم. سامیار درو باز کرد و وارد سالن شدیم . آقای احتشام بزرگ در کنار یه خانم فوق العاده خوشگل و خوشتیپ که تضاد زیادی با احتشام بزرگ داشت ایستاده بود. من و سامیار سلام کردیم. اون زن با دیدن من با خوشحالی به سمتمون اومد و منو بغل کرد :
romangram.com | @romangram_com